تبليغاتX
هيماهوراي

هيماهوراي

خاکت تا دامن         

از دست به قاشق                همه سرسری

غالباً چشمهایم                   عیناً                پاندولی

 تیله هایم را به ترتیب رنگ  روی فرش می خورانم

دیر پایید   

 شنبه با پاندول وکمی " بهتر می توا نست باشد" از نظر املایی

 

خارهای توی پا وقتی لنگ لنگ به دوای اژدها رفته ای

 

ای  خواسته

سر در شکم             ادویه آرزو برده ای توش

 گاهی                     بَردُمان     در این نواحی به پیشواز اهرام رفته اند و این را تنها و تو که داری خود را  خواسته میکند

 

 

سگ باشیم تا دوباره به ضمن

یا بااینجا دوباره به ضمن

و امشب از همه ابلق بودن را تا در باه

و ندارم سری به نا باه و تور

هم سرایی و چینش صبح

و اذهان بدون وقفه چینشی

 

سفر ندارد نوری که تو را رها کند به بند         

 خزه در دریای فارس

خزه در دریای مازندران

 نا اتاق در ماهیچه ی پا  گاهِ رفتن مثل آرامش در حضور اطلسی هاست

وَتر             چینشی

کوچک کوچک باد به روی شانه ی علامه ها

تا دوزخ بر انبازد ساقی را به صبحی از صبح

 

جاشو ها بدون سواد در قوزهاشان علف می بافند

لنج دارد با خودش دریا را توی خَر می برد

شاید تو باشی ونباشی اما امروز خراب و دیروز    من نمیدانم که رفتن اینقدر باشد که تو نخواهی بار بروی

 

شتاب باشی به موهام ای دیگر به خاکستر           به بشقاب

و ندیده باش   نزن

 

وَتر کرده باش با      چینشی.

 

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط حسین  | 

هشت شعر از قاسم آهنین جان برای قاسم آهنین جان،که شعرش مرگ  و میلاد و گریه ی پر هیاهای هزار شهزاده است.شهزاده هایی که گاه بر سنگ می خوابند و گاه اصلاً نمی خوابند و گاه در مرگ بیتوته می کنند.

ذکر خوابهای بلوط،بلوط هایی خفته در رگ حیات یا مانده بر هیهات یا افتاده بر خواب ازمنه.

به یاد او اینها آوردم تا بماند که من نیز هم آشفته از خوابهای بلوطم.

با احترام به زنده یاد شاپور بنیاد که اگر نبود او این ها به همچون منی نمی رسید.

با سپاس از ساناز برای حسن انتخابش.

 

 

 

 

 

 

 

 

روشنای انزوا

 

 

گوشه ای خجسته و

زخمها

که خیز می گیرند

یکسر به تاب آینه

ازجعد کاکل 

به فجر پیالها

ستارگانی چند

به غِش لامعِ الوان

و شولایی

که سایه می زند

به مَرغزار

بر آوای سوسن ها

در روشنای انزوا.

 

 

 

 

روز سنگ

 

 

به قناره ی خواب

بر دار می شود

ماه چشمه ها

و سگانی از ظهر و سنگ

سایه می شوند

به شراع نارنج وصدف

که سینه نهم

به صُفّه ی خون وفلس مارون

                            قیقاج مرغان

                                 ویرانی جبال وشقیقه ها                                                                                                    

 در نسیمی که می وزد کفن درکف روز

بر  دار می شود

ماه چشمه ها.

 

 

 

 

صبحگاهی۱

 

 

این گور کیست

تنیده

در یال اسبان باد

 

 

شتابان در پگاه

غرق درخون ماه

نوزاد برکه ی رویا

 

 

این گور کیست

تنیده

به الماس بارانها

بنفشه ی جو باران.

 

 

 

 

صبحگاهی۲

 

 

بر مخمل رویا

که بخواند نغمه بدرود

برگ تاک

خواهد تنید

در خوابهام

سپیده ی صد کمان مرگ و

در بوستان سایه ها

نخواهد ماند

جز برف یادها

برگ تاک

که بخواند نغمه ی بدرود.

 

 

 

 

 

لحظه ی بدر۱

     

 

آرامش خون را

پیشانی تیره می شناسد

چون می آید فرود

برق دشنه

بر صدای اسب

که ماه زخم به ویرانه می برد و

ناقوس قلب می زند

به هر خشت و سایه

چون می آید فرود

بال خواب

بر دو گانه ی نَحرگاه.

 

 

 

 

 

لحظه ی بدر۲

 

 

گورم را نخواهی یافت

ای ماه

ای َبدر خلاص

در سوسوی شَبدَر و

منقار مرغان بهار

و نخواهی یافت خاکسترم را

ای سپیده راز

که زخمها زدی

بر سینه ام

کُنجِ ویرانه هات.

 

 

 

 

لحظه ی بدر۳

 

 

بر خواب تو می سپارد دل

این مَرال و

تو نیستی

در ناله های علف

که رود

خم از فروغ کاج می رود و

تو نیستی

که دره ها دیدی به خواب

از بهار خاوران.

 

 

 

 

لحظه ی بدر۴

 

 

می چکد نُقره

                در فرود

بر نسیم شاخه ی بادام و

بانگ خروس

اشاره به زخم است و

قیس

جامه دران

همنفس با غزال پنهان

در فروپاشی نقره

                ازفراز

به موسم لاژورد خََرَقان.

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط حسین  | 

از خیالی دست به دست             بی سینه

چه  كند    چه كند     چه كند

مورچه از بال ماهی گرفت و افتاد چکاوک

روشن                 به روشنی فشرد

و نامهای اسفنجی از آن روز          بی بعد

گرفتگی              رطوبت

آلوچه ها عیناً                    مثل برق                      قوز کرده

پستانهای نتیجه سرفه شان گرفت

یعنی  خرناسه های بی دست

چه کند  چه كند  چه ﮐُ.....                                          

 

اينطور را کارونيدن

احتمالاًشوند

کاراگاه مورچه از رویای تو بالا گرفت

اجاق گاز را روشن کرد

موهایت در باد و رقاصه در فنجان

و دشنام به هر چه او باشی و آتش به دامنت بیفتد جنگلی

رحمی که از موهات نپریدن

با معده ای پر گوش و

روده ای تازه تراشیده مو

من اینجا بس دلم تنگ است و

هر دامن که می پوشم بدآهنگ است

تو فیلها را نارنجی می فشارد

و آسمان در پاها اینطور خمیازه می کشد

چه کند          چه کند      من                    کند

چه       کند       من        چه          

     من

من  چه     کند                         چه

 

اینجا نیستان است

استخوانهایم شبیه سه شنبه

یعنی قربان چشمهاي  ُﺑندُریت َدردانه

یا اﯾّ......آی آی آی بی خرناسه تُه وای واااااا ی.......ال......یا یشمهای آی آی ضَمیمه آی هی ی ی ی ی نفس المطﻤﺌ..... باران به ضُمی ... ﻧَ  ﻪ تو رفتی که نیایی ﻣِ ﻪ ....خستگی به دو جفت شانه ی پُرتت یا ووووووو ارجعی ، ارجعی یا خرمات، ارجعی جفت يشمی ،ارجعی هزار جفت ستیغ، یک یک پُرت، یک یک نصرت به طاق پرنده های یک یک میزت . الی آی آی آی چِلیک...........بی خرناسه بی ی ی ی ی الی ﭘُ  ر ت ت یا ققنوسی

 

و یک شکست الکترو یک یک          

مورچه خمیازه ای ناتمام اااااا............

نفس برآمد و کام ازز وووووو.............

یاد یاران و تنگستان تو مورچه های قطبی منند

بچه ها، کسی كه نمی کِشد حرفهای بدی با       ش ش ش ....

بچه ای که سرش را زیر آسفالت می کند از الدورا دو هر دوتر است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط حسین  | 

 

شیون از گلها            مختاری

سترون از پلنگ صورتی

پاکشید با هندسه ی دوزخ

لباسی در چشم بوق و اسفار خامه

سُریده از شرق کلاغها با بوته های قلب

قرارمان توی کاج شدی با لَنگهای دم کرده

پلنگ از برگ می خوابد

می سرد در صورتی

و این استفاده ای است تبلیغاتی از شخصیتی ماورایی از نوع تذکره الاولیا و  هنوز  هم  تحت پیگرد قانونی در خرناسه های صورتی

 

لَنگي به دستم

لنگی در برابرم

من از اندام شیون رنگی ترم

تشنه ام توی پرهام

و می ریزند روی ویرانی

 

بگذار بنشیند روی دُمش تا به هم بریزد این شکل

گیسواز بوق بگیرد                         

با جوشهای شباب انهدام دارد                   

شیون از گلها همین که شوند

مستی شبیه مقوا تکان خورد

عطار صورتی اینجا

جوش آنجا

تبخیر گیسو بر سایه ی کاج

و این که به هم بریزد توی دمش

تا حسادت کند به پلنگ      پلنگ      پلنگ .

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط حسین  | 

و این ردپای متنی است که از همه ي متون دنیا

گریخته و از هیچ جنایتی هم فرو گذار نکرده

 

است.

توصیه اکید: برای خواندن این متن از دستکش نایلونی استفاده کنيد.

 

 

با چشمانی خواب آلود و دهانی که خمیازه ها همه اسرارش را رو می کردند به آرایش کردن خودش در پارچ استیل قدیمی مشغول بود. آنيما مشغول بود و نمی توانست کار دیگری انجام دهد و من از لحظه ای که او را ملاقات کرده ام به این موضوع فکر می کنم . این اشتغال خیلی زیاد طول کشیده طوری که او را باز داشته است درست مثل آینه ای که روبروی هیچ بایستد.

آنيما مشغول بود و نمی توانست کار دیگری انجام دهد مثلاً نمی توانست بخورد . هنگام خوردن همه چیز به او تعلق داشت یک جورهایی سلطه کامل بر همه مناسبات میان اجزاء سفره حتی از خوردن آدامس هم در حین غذا خوردن امتناع نمی کرد که به نظر دوستانش این کار او فقط منتهاي بی ادبی است زیرا احتمالاً قابل اغماض نیست . حتی خودش می -گفت یک روز هوس کرده خال روی گونه ي پدرش را كه به رنگ آبی لجنی است بکند و میان دو ابرویش بکارد تا شاید خنده هایش لبرانه تر شود ،و وقتش را هم برای رفتن و عیادت دوستانش از دست ندهد.

نمی خواﻧ́د . حالا این متن هر چه می خواهد باشد ولی از توضیح، تفسیر و نقدهایی که در باب فیلمهای دهه 60 فرانسه نوشته شده تا حدودی بیزار است، به عقیده او این نقدها را باید در سال 1970 منتشر می کردند تا احتمالاً مرحمی باشد برای زخمی که دهان باز کرده بود و خمیازه می کشید . نمی خواند ، یعنی اصولاً علاقه ای به چیزهای کاغذي ندارد حتی گلهای کاغذی . وقتی هم می خواهد یک شی کاغذی را در دست بگیرد از دست کش نایلونی استفاده می کند . به همین دلیل خانه ي آنيما در همسایگی یک فروشگاه لوازم بهداشتی قرار دارد. البته دلایل دیگرش را وقتی حنا آمدمی فهمیم . ضمناً ، من قول نمی دهم که اوهمه چیز را بگوید ، با این که معمولاً عادت ندارد قدمهایش را دوتا دوتا بر دارد ، حتی اگر به ضررش باشد.

ازخوابهایی که مکرراً به سراغش می آیند و نشانی فروشگاه لوازم بهداشتی را از او می- پرسند به شدت بیزار است.تکرار این خوابها به حدی زیاد شده که فکر کندن خال پدرش را بکلی فراموش کرده، هر بار يك شخصیت تازه و یک خواب تازه، یک بار مرد ، یک روز زن جوان ، یک بار پیرمرد و دفعه بعد یک کودک افغانی و همین طور تکرار می شود . نمی شود تحملشان کرد. این خوابها را می شود به انعکاس صدای حیوانی – حیوان را می توان ازانواع چارپایان یا حیوانی با پوست قهوه ای و لکه های سفید انتخاب کرد- که در حال چرخیدن به دور خودش است ،در یک کوهستان با کوهایی به ارتفاع تقریبی 3800 مترترجیحاً از سنگهای آذرین تشبیه کرد. نه ، نه می توان تشبیه کرد ، نه می توان مستعار کرد ، تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که با زن جوان و کودک افغانی کنار بیاید تا همین طور تکرار نشوند، اما به نظر دوستانش « این کار، اولاً بیشرمانه است و دوماً ظالمانه ، زیرا حق مرد و پیرمرد را زیر پا گذاشته وتازه اگر از او شکایت کنند مجبور است طبق قانون به هر دوی آنها جریمه بدهد. سوماً خیلی بی شرمانه است». آنيما که سرش را پایین انداخته بود گفت: « مورد سوم را برای تاکید بیشتر روی واژه ي بی شرمانه آورده -ایم و هیچ دلیل دیگری ندارد». یادم باشد دلیلش را وقتی حنا آمد از او بپرسم . گفتم آمد نه رفت.

نمی تواند برود یا در خانه می ماند یا عضو گلد کویيست می شود. ولی انتخاب بین این دوخیلی وقت می خواهد و تازه نمی داند تا زمان انتخاب یعنی فاصله بین ابتدای حضور این دو ایده در ذهنش تا زمان حصول انتخاب چه کاری انجام دهد. البته روی همین مساله که کدام یک زودتر به ذهن او خطور کرده خیلی بحث شده است ، ولی تا این لحظه نتیجه ای حاصل نشده است . به محض حصول نتیجه می توانید آن رادر امتداد دريا ببينيد.

اين ﻣﺴﺄله خيلي مشكل ساز شده بود ولی من به او گفتم که می تواند هیچ کاری انجام ندهد و همچنان مشغول باشد. اگر می توانید به او کمک کنید باتشکر.

يك لحظه قبل پیشنهاد شد برای اینکه کارش راه بیفتد سری به دیوان حافظ بزندو تفالی بکند . ولی مشکل اساسی این بود که با حساسیت داشتن به اشیاء کاغذی نمی شود فال زد. پس تا حدودی خیال ما از این بابت راحت شد. و یک جورهایی همگی رفتیم توی خیالات و کودک افغانی غرق شد و آنيما نمی ماند.

همان طور که همه ي شما می دانید ماندن دلیل می خواهد ، جا می خواهد و لااقل کمی عشق لازم دارد و تازه همه چیز به این جا ختم نمی شود و من ابزار ماندن را در دست ندارم و لوازم دیگر را یا از من گرفته اند یا این که به طور طبیعی از آنها محروم بوده ام پس تصمیم گرفته ام خودم را با کبوترهایم مشغول کنم و دیگر هیچ وقت نمانم . البته باید بگویم که من نیازی به ماندن ندارم چون در حال حاضر مشغول آرایش کردن خودم هستم و همین قدر که کبوترهایم را دارم و ناخن هایشان را لاک می زنم برای من کافی ست. و شروع کرد به ندوختن بال کبوترهایش . البته من خیلی مطمئن نیستم . یعنی هیچ کس مطمئن نیست ، اصولاً برای دوختن به جایی می رفت که کسی او را نبیند ، جایش را به هیچ کس لو نمی- داد و وقتی در این مورد از او سوال می شد معمولاً با تعریف یک جوک با مزه حرف را عوض می کرد. مثلاً یک روز در اين مورد از او سوال شد و او در جواب گفت: « می دانید ناف دنیا کجاست». طوفان خنده ها . ولی من ازاون روز هر چی فکر می کنم بین طوفان و ناف جهان هيچ ارتباطي نمي بينم. بنا به رای اکثریت از او در این مورد سوال نشد . طوفان خنده ها. البته حنا قول داده که چیزهایی در این باره بگوید و تا از سرگیری اومن فکرمی کنم و به آنيما گوش می دهم. بچه که بودم – این خاطره تنها خاطره ای است که بهتر مانده - کسی کف پایم را قلقلک کرد ولی من همه ي توجه ام به خنده هایش بود و این که اين خال گونه- ام را خیلی شهوانی تر می کرد و این قابلیت را به من و دوستانم می داد که یک کشتی بسازیم.

اما وقتی می خواهد با چند کلمه جمله بسازد همیشه کلمات بیگانه ای از توی جمله سر در می آورند. خودش قسم می خورد که آنها را دعوت نکرده است . مثلاً یک روز که معلم ادبیات – آقای اسلامی- از او می خواهدبا کلمات کویر ،سکوت ، میان و بود ، یک جمله بسازد او این جمله را روی تخته سیاه می نویسد « سکوت دسته گلی بود میان حنجره ی من» این جمله به محض نوشته شدن منفجر شده بود که البته شاید دلیل دیگری داشته مثلاً بمب گذاری در کشتی که علیرغم بالا رفتن کنترلهای پیش گیرانه هر روز بر تعداد شان افزوده می شود. اما بحث دبیر ادبیات بر سر این بود که کلمات « دسته گل و حنجره » چگونه وارد این جمله شده اند و کلمه کویر چگونه از این جمله حذف شده است. آنيما گفت که با کلمه کویر هیچ خصومتی ندارد ولی هیچکس حرفش را باور نمی کرد که البته حق داشتند .

احتمالاً عوامل زیادی در این موضوع دخالت دارد که ما در این جلسه به بحث پیرامون آنها می پردازیم ممکن است این دسته گل را شوهر آنيما برای سالگرد ازدواجشان به او داده باشد یا اینکه آنيما دیروز دسته گل را در مغازه ی لوازم بهداشتی دیده ، که احتمالش خیلی کم است چون صاحب مغازه معمولاً از گلهای کاغذی برای تزیین مغازه استفاده می- کند. دلیل سوم می تواند این باشد که مادر آنيما او را همیشه به يك دسته گل مستعار می کرده است . که من در همین جا به همه ی پدر و مادرها توصیه می کنم که از کاربرد استعاره در مورد بچه هایشان اکیداً خودداری کنند . زیرا عواقب بدی خواهد داشت . در این جا آقای اسلامی بریده ای از روزنامه را به ما نشان داد « دختری به دلیل این که مادرش او را به گل آفتاب گردان تشبیه کرده بود ، آنقدر در آفتاب ایستاد تا گرما زده شد و کارش به بیمارستان کشید». مورد بعدی اینکه این دسته گل شاید دستی بوده است و گلی که طی فرایند رمز گردانی به دسته گل تبدیل شده است . البته چون دراینجا بحث کلاس وارد حریم خصوصی آنيما می شود آن را به پایان می بریم. در همین لحظه یکی از بچه ها در باره ی حضور حنجره در این جمله پرسید و دیگر درباره این جمله حرفی زده نشد. من فکر می کنم عوامل دیگری در این موضوع دخالت داشته اند. امیدوارم حنابتواند به ما کمک کند که البته هنوز نیامده است.

آنيما به بازی شطرنج خیلی علاقه داشت. او از مهره ها به نحو احسن استفاده می کرد. البته آنيما از فاکتور حرف گوش کنی مهره ها تا حدودی برخودار است، ولی به گفته خودش سربازها در بعضی از موارد بر خلاف آنچه از آنهامی خواهیم کاری را انجام می دهند، مثل این سربازسياه که شمشیر و کلاه خودش با همه فرق دارد و به احتمال قوی بازمانده فرقه دمکراتیک اذربایجان است از آن مبارزهای دو آتشه که هنوز بر سر عقاید خود مانده و دست از مبارزه نمی کشد و دایم مشغول کار شکنی است حتی حالا که به عضویت ارتش ملی در آمده . د راین لحظه حنا که روی کاناپه ی سبز رنگی کنار آنيما نشسته بود گوشش را نزدیک برد و سرباز چیزی در گوشش گفت.

آنيما – ما نمی توانیم به عملیات ادامه دهیم شايد سرباز اسرار نظامی را لو داده باشد .

سرباز – سوگند می خورم که این اتفاق ربطی به عملیات ندارد من فقط خواستم حنا را امتحان کنم .

مشاجره بالا گرفت و آنيما برای اثبات گفته خودش مجبور شد سوگند بخورد اما چون به اشیاء کاغذی حساسیت شدیدی داشت نتوانست این کار را انجام دهد و به همین دلیل پرونده مختومه اعلام شد . سرهنگ رادی که در گوشه ای ساکت نشسته بود و قهوه می- خورد نفس عمیقی کشید.

آنيما سرهنگ را خیلی دوست دارد و از کودکی او را عمو رادی خطاب می کند عمو رادی از دوستان قدیمی پدرش است ، یک نظامی به تمام معنا ، با خالی روی گونه ها ، میانه اندام شانه هایی نه چندان عریض و ابروهایی که با چشمان میشی اش فاصله خیلی کمي دارد، همه این ها از او شخصیتی ساخته که آنيما در هر کاری روی او حساب می کند و اگر نفس عمیق سرهنگ نبود ماجرای او و سرباز هرگز به این راحتی به پایان نمی رسید.

سرهنگ هر روز برای بررسی خاطرات گذشته به خانه ی آنها می آید، در این لحظه حنا رو به آنيما کرد و بالحنی ملتمسانه در باره ی پارگی دامن کوتاه آنيما پرسید که او داشت آن را ترمیم می کرد( البته در اینجا من از کلمه ي می دوخت نمی توانستم استفاده کنم.) حنا ازاین بابت خیلی ناراحت بود زیرا دیگر نمی توانست رانهای آنيما را دید بزند. در این لحظه آنيما پرسید ناف جهان کجاست . چند لحظه ای همه ی اتاق را سکوتی مطلق فراگرفت . حتی ثانیه شمار ساعت قدیمی که به گفته ي عمو رادی سوغات هندوستان بود از کار افتاد . همین چند لحظه کافی بود تا من به رازهای زیادی پی ببرم رازهایی که قبلاً سرنوشت این متن را عوض کردند . ردپایی بود که متن را با خودش می برد و بعد از گذشت چند روز از شیراز سردر آوردیم و آنقدر رفتیم تا به هندوستان رسیدیم . راه سخت و طاقت فرسایی بود بیابانهای بی آب و مردمی که نگاهاشان هیچ رازی را آشکار نمی کرد، تازه داشتم به زندگی شهری عادت می کردم که این بیابانها حال و هوایم را کویری کردند . سفری بر« ارتفاع زخم» با پهنایی که همه ی دانه های متن را در برمی گرفت . کویر زخمی است که برآن نمک پاشیده اند . می گویند زمین هر وقت به یاد هندوستان می افتد کویر طوفانی میشود و ما هیچ وقت به هندوستان نرسیدیم . سرهنگ دوست نداشت که حنا و آنيما هندوستان را ببینند . می گفت: « اگر این اتفاق بیفتد باید قید فیل را زد، طمرد اسب و پرخوری سرباز را هم اگر به لیست اضافه کنیم به این نتیجه می رسیم که دیگر از بازی شطرنج خبری نیست» ، و این خیلی مهم بود زیرا بازی شطرنج تنها جایی است که سرهنگ می تواند تجربه های گذشته اش را از پنجره آویزان کند و به دست باد بدهد.

رد پا ما را به جای اولمان برگرداند البته با کمی انحراف در آنجا دیگراز عمو رادی خبری نبود حتی ساعت قدیمی هم غیبش زده بود،ﺁنيما كنار پنجره نشسته بود و بيرون را تماشا مي- كرد،پسر بچه ي افغاني داشت از عرض خيابان عبور مي كرد، همه ی سطح خیابان از گلهای کاغذی پوشیده شده بود، و این اصلا اتفاق خوبی نبود آنيما کنار پنجره نشسته بود و می خواست دامن کوتاهش را ترمیم کند، ولی نمی توانست، چون مشغول بود و نمی دانست ناف دنیا کجاست . خیلی دلش می خواست رانهای زیبا و سفیدش از هجوم نگاههای هیز حنا در امان بماند . کاری از دستش ساخته نبود چون اصولاً نمی توانست بسازد.

آنيما کنار پنجره نشسته و مشغول است، می خواهم به او پیشنهاد کنم برای گذران وقت کتاب بخواند که احتمالاً با تمسخر حساسیتش را به رخم می کشد و باعث شرمساری من می شود ، پس حرفی نمی زنم.

آه چه صحنه ی شور انگیزی ، اوووووم ، قلم و کاغذ ، قلم و کاغذ، کاغذ، کاغذ، آها ، اینها زود باش، زود باش دیگه

و

از پیش تعیین شده

با دامنی که خالهای پدر را پیش کشید.

خسته نیستم که تو از کجای جهان می آیی

سفر در انحنای مست

در عرض لامسه

و مورچگانی از پیش تعیین شده

و خوابهای از پیش

سکوتی مطلق همه جا را فراگرفت

موجودات دسته دسته از دریا درآمدند و گفتنی ها

نافها اندام تناسلی موجودات عصر حاضر می شوند

استعاره مشکل اساسی جهان است

در ماهیت وجودی البتنها حرف بسیار است

واین شاید اولین گام به سوی

من موهایم را رنگ موهای تو کرده ام

دست از دریا و جنسهایش کشیده ام

البته همه ی این حرفها را آن خال قدیمی پیش کشید که به قیمت زیادی فروختمش و این که کبوتر جای خوبی برای بیتوته است

پس ما درون کبوترها حرف می زنیم، جلسه می گیریم ، تعیین شده ایم و تا جایی که یادم هست مادرم را از دریا می گیریم اسماعیل را می آوریم توی سوپر مارکت

خواستم صدایت کنم با

خواستم صدایت کنم هر

و تونام دخترت را هر گذاشته ای تا از بر ما بلند شود

لباسش را بپوشد

قدم بگذارد

توی

کبوتر

البتنها با نافهاشان شناخته می شوند

و جمله هایی که غروب را خط خطی

دکترها مجبور شدند دستهای آنيما را قطع کنند ، حالا او مجبور است با چشماهایش مشغول باشد یک اشتغال مادام العمر، ولی ما به دنبال مقصر اصلی می گردیم . پلیس ردش را گرفته است به لاک کبوترها رسیده است . خال را کنده است گذاشته است جایی که نباید بگذارد پلیس اطمینان دارد که با قتلهای زنجیره ای روبرو شده ایم همه را برای بازجویی برده اند، عمو رادی ، خال پدر ، زن جوان ، پسر بچه افغانی، همه، هر که دم دستشان بود را بردند روی یک صندلی می نشانند اول قهوه تعارف می کنند و بعد شما را به یک طور مسافرتی برای دیدن سواحل نیل دعوت می کنند. ولی من فکر می کنم البته این فکر را نمی توانم با کسی در میان بگذارم چون یک جورهایی دست خودم توی این ماجرا کشیده می شود و من نمی خواهم حتی حرفی از دستها باشد ، نمی خواهم آنيما به یاد دستهایش بیفتد ، حال و هوایش کویری شود دل بزند به کوهستان اینجوری دیگر آنيما را یکجا نخواهیم دید.

حالا او روبروی پارچ استیل قدیمی نشسته و به این موضوع فکر می کند که بدون دستها از شردستکشها راحت شده است و البته مشغول است .

مرداد 1385

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط حسین  | 

بازوانی شبیه دوشنبه

بازوانی شبیهِ

حتماً دستی شکسته از صدای تو هست

با بالهایی از این اسم

گوش را به خواب تو عبارت گرفته به شانه ی رود یافتم

صدای می شانه هات

و باد سیستان اصولاً تپه های شنی را به دوران اول زمین شناسی

به چشمان تو شبیه تدریجاً

تا سینه سینه را از بلوط و از تراز مأوا به صدای کوهستانهای شبیه

و خیلی زودتر بازانوی من داری

همی شانه ی رود و شاید کفشهایت و گردنبندی با یاقوتی به شکل نعل اسب و نگینهایی انبوه که آن را احاطه کردمی

این و از شاید یک مکان عبارتی است با ده نقطه.

 

 

این جا کارون است

و اصالتاً کارون خیلی چیدنی است و تو

غلاف در اشک است در تبریز هم می تواند

اما تو از ابهمای پوشیده از نخ نمای زحل

خواه وقتی جاری داری

خواه جاری داری پس یشم

جمیله ی گوشهات بسر برده بر سپیده خزان

بسر برده بر کارون

بسر برده بر تدریجاً

می راند به شاخه چنگ تو داری از تخت

و دارد می نوازد داری می طبل

وزینب از بسامدهاش دوم زنده است است دوم

 

تو گوش کن که این راه به درباره بیفتد را

همی دارد دریا از دل طبل

است دوم

از این و از شاید یک

«مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست

برای ایشان نیامده ام

این کسانی که رهنمای عالمند

انگشت بر می نهم

الا که جان شیرین در ایشان ریخته»

تا نقشی از تدریجاً

که با همه ی شیشه هایم بریده داری بر آبهای خزان که طبل

و حسین از بسامدش دوم زنده است

این دوم است از تو دارم دارد دوم اصلاً

و این یک مکان

ماه من از سفرت طبل چرا برگشتی

چون دفادف همه رگهای خزانم هستی

و این دومین بار است که شرط گذاشتیم قاسم ذکر خوابهای بلوط بگوید

و حسین از بسامدش دوم

حسین از بسامدش زینب دوم

اصلاً خالهای زیرمویت را کسی پس نیاورد

و این برای من آنقدر مهم بود

که می با اصلاً

از غروب زانو داشتی

مادری داشتی

داری می طبل

حالا تناوباً من از تو خیلی صندلی دارم

خیلی دوشنبه توی سینه هایت

«و من و تو آن مرغکم که گفته اند که :

بر هر دو پای درآویزد

آری درآویزم

اما در دام محبوب »

با مرکبی سیستانی به خواب بریده

بلوطهایی از دوشنبه ی سینه هایت

با خانه هایی از چوب و خشت که اصولاً مربوط به مناطق گرمسیر است ، مثل اهواز ، سیستان و بلوچستان ، تبریز ، بوشهر و یزد

واصولاًزاگرس ازاین پیمانه با باده ی شرقی که یار

و شاید کمیاب ترین ﻣﺸﺑﻪٌ کوچه ای

یا زینبهایی از اتاق من

که خیلی را با خود از این مکان

و آبی از دوشنبه هایی از این اسم

یا این اتاق پر از فیلمهای مبتذل است به سبک همان داستانی که کارون در آن بعدازظهر کذایی با خودش آورد

با خمیازه هام براش دوست داشتنی تر می شدم ، این رو وقتی که سینه هام داشت از شدت درد از جاکنده می شد گفت ، با بدنی از سنگهای لیمویی مربوط به دوران اول زمین شناسی .

تو دانشگاه زیاد با هم حرف نمی زدیم ، ولی اون با اطرافش زیاد نگاه می کرد نگاهاش حاکی از این بود که فضا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کرده قرمز شده .

داشت با چشاش بین من و تمام اون روزها ، تمام شبهایی که به خاطرش تا صبح بیرون از خونه می موندم و کتک های بابا واخم ومتلک های مامان رو تحمل می کردم ، تمام لحظه هایی که سینه هام داشت از شدت درد کنده می شد و از پای تلویزیون تکون نمی خوردم قهوه می خورد ، خودش می گفت تلخش رو دوست داره ، البته کمی تُپل و به قول خودش به رنگ مرمر و با آرایش غلیظ ... نه ؟

داره با چشاش صدام می کنه . نگاهاش همراه با سرزنشه و مدام به ناخنهاش ور می ره . اون هارو با دقت لاک می زنه و بعد تا ته می خوره و دوباره لاک می زنه ، راستی لبهاش همیشه خونیه ؟ گفته مدتی که دست هام رو می بستند تا ناخنهام رو نخورم به لبهام حمله می کردم حالا هر دو رو با هم داره ، هم سینه هام رو ، هم لیسانسش رو ، و تازه من فکر کردم به خاطر اتفاق اون روزه که ژیلا این جوری لباس می پوشه .

اصلاً من با تو هیچ سنخیتی ندارم ، گفتم : «خانم ، خالهای کف پات چیزدیگه ای رونشون می ده » گفت : «بچه که بودم مادرم با خودش آورد .»

و آنها را با دقت زیاد شروع کرد به رنگ کردن وبا هر خال یک سوزن به بدن خودش فرو می کرد . دلیلش رو که پرسیدم دوشنبه بود ولی نگاهاش حاکی از آن بود که فضا زیادی قرمز شده ، یا شاید وقتی این اسم رو شنید جیغ زد ، و من سالها بعد فهمیدم که شمردن خالهای کف پای کسی شگون نداره .

ولی آخه این خالها یعنی درست به همین اندازه و تعداد و اتفاقاً همین جا ؟ آره ، اتفاقاً همین جا ، درست همین جا بود که اون اتفاق لعنتی افتاد و من هنوز درد سینه هام رو فراموش نکردم ، حتی ولع اون رو برای خوردن پیتزا و خوندن غزلهای حسین منزوی .

تازه داشتم عادت می کردم که زینب بعد از چندین و چند سال دوری برگشت و با هم قرار گذاشتیم که آن روز را با هم در آن باغ لعنتی پشت همان تخت سنگ قدیمی خوش بگذرانیم .

باغ با تمام شکوفه هاش رنگ ناخنهای زینب بود و یادگاری های روی سنگ من رو به چند قدم اون ورتر پرت کرد . من نمی خوام اون اتفاق بیفته ، باور کن عمداً این کار رو نمی کنم ، فقط انار داره از دستم لیز می خوره و همه ی دونه هاش ریخت توی دامن ژیلا و تو از اون روز به بعد همه ی خودت رو از من دریغ کردی حتی ناخنهات رو با اون مزه ی ترش لیمویی که خودش می گفت تلخش رو دوست داره .

زینب ، لک این انارها از دامنت پاک می شه ؟ دستم رو روی نرمی گوشم گذاشتم و با تمام گرمایش گفت که به اون فضا ربطی نداره . آخر از آن بعداز ظهر کذایی خیلی می گذرد و تو داری بین من و تمام آنها قهوه می خوری ، انار می چینی و خمیازه می کشی ولی با همه ی اینها از علاقه ی من به دامن کوتاه اصلاً کم نشد. بلند شد آرام و خیلی مطمئن انگار که اولین بارم نبود با دستهای سفید و ناخنهایی با لاکهایی ، روسری اش را درآورد ، وقتی موهایش را دیدم کمی باد وزید و به یادشب امتحان افتادم ، آن شب همه خواب بودند ، بخاری روشن نبود ، شیرگاز بسته بود ، اصلاً هیچ دلیلی برای آتش سوزی با خودش نداشت، توبلند شدی و رفتی و دیگر هیچ وقت نیامدی ، حتی دیگر صدایت را هم نشنیدم . بعد از رفتن تو زمین کمی سفت شد و بهار هر سال دوباره رنگ و بوی خوبی پیدا کرد و تو بین من و تمام اینها قهوه می خوردی. اما من یک چیز مهم را توی این متن از قلم انداخته ام .

درد روی نوک سینه هایم از آنجا شروع شد که من نشسته ام و دارم خالهای کف پایت را می شمارم و تا دهان باز کرد دیدم همه ی انارها توی دامن تو ریخت و من دیگر نتوانستم توی در و همسایه خمیازه بکشم و یا شاید خالهای تو را .

25 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و 3

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط حسین  |