بازوانی شبیه دوشنبه
بازوانی شبیهِ
حتماً دستی شکسته از صدای تو هست
با بالهایی از این اسم
گوش را به خواب تو عبارت گرفته به شانه ی رود یافتم
صدای می شانه هات
و باد سیستان اصولاً تپه های شنی را به دوران اول زمین شناسی
به چشمان تو شبیه تدریجاً
تا سینه سینه را از بلوط و از تراز مأوا به صدای کوهستانهای شبیه
و خیلی زودتر بازانوی من داری
همی شانه ی رود و شاید کفشهایت و گردنبندی با یاقوتی به شکل نعل اسب و نگینهایی انبوه که آن را احاطه کردمی
این و از شاید یک مکان عبارتی است با ده نقطه.
این جا کارون است
و اصالتاً کارون خیلی چیدنی است و تو
غلاف در اشک است در تبریز هم می تواند
اما تو از ابهمای پوشیده از نخ نمای زحل
خواه وقتی جاری داری
خواه جاری داری پس یشم
جمیله ی گوشهات بسر برده بر سپیده خزان
بسر برده بر کارون
بسر برده بر تدریجاً
می راند به شاخه چنگ تو داری از تخت
و دارد می نوازد داری می طبل
وزینب از بسامدهاش دوم زنده است است دوم
تو گوش کن که این راه به درباره بیفتد را
همی دارد دریا از دل طبل
است دوم
از این و از شاید یک
«مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست
برای ایشان نیامده ام
این کسانی که رهنمای عالمند
انگشت بر می نهم
الا که جان شیرین در ایشان ریخته»
تا نقشی از تدریجاً
که با همه ی شیشه هایم بریده داری بر آبهای خزان که طبل
و حسین از بسامدش دوم زنده است
این دوم است از تو دارم دارد دوم اصلاً
و این یک مکان
ماه من از سفرت طبل چرا برگشتی
چون دفادف همه رگهای خزانم هستی
و این دومین بار است که شرط گذاشتیم قاسم ذکر خوابهای بلوط بگوید
و حسین از بسامدش دوم
حسین از بسامدش زینب دوم
اصلاً خالهای زیرمویت را کسی پس نیاورد
و این برای من آنقدر مهم بود
که می با اصلاً
از غروب زانو داشتی
مادری داشتی
داری می طبل
حالا تناوباً من از تو خیلی صندلی دارم
خیلی دوشنبه توی سینه هایت
«و من و تو آن مرغکم که گفته اند که :
بر هر دو پای درآویزد
آری درآویزم
اما در دام محبوب »
با مرکبی سیستانی به خواب بریده
بلوطهایی از دوشنبه ی سینه هایت
با خانه هایی از چوب و خشت که اصولاً مربوط به مناطق گرمسیر است ، مثل اهواز ، سیستان و بلوچستان ، تبریز ، بوشهر و یزد
واصولاًزاگرس ازاین پیمانه با باده ی شرقی که یار
و شاید کمیاب ترین ﻣﺸﺑﻪٌ کوچه ای
یا زینبهایی از اتاق من
که خیلی را با خود از این مکان
و آبی از دوشنبه هایی از این اسم
یا این اتاق پر از فیلمهای مبتذل است به سبک همان داستانی که کارون در آن بعدازظهر کذایی با خودش آورد
با خمیازه هام براش دوست داشتنی تر می شدم ، این رو وقتی که سینه هام داشت از شدت درد از جاکنده می شد گفت ، با بدنی از سنگهای لیمویی مربوط به دوران اول زمین شناسی .
تو دانشگاه زیاد با هم حرف نمی زدیم ، ولی اون با اطرافش زیاد نگاه می کرد نگاهاش حاکی از این بود که فضا خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کرده قرمز شده .
داشت با چشاش بین من و تمام اون روزها ، تمام شبهایی که به خاطرش تا صبح بیرون از خونه می موندم و کتک های بابا واخم ومتلک های مامان رو تحمل می کردم ، تمام لحظه هایی که سینه هام داشت از شدت درد کنده می شد و از پای تلویزیون تکون نمی خوردم قهوه می خورد ، خودش می گفت تلخش رو دوست داره ، البته کمی تُپل و به قول خودش به رنگ مرمر و با آرایش غلیظ ... نه ؟
داره با چشاش صدام می کنه . نگاهاش همراه با سرزنشه و مدام به ناخنهاش ور می ره . اون هارو با دقت لاک می زنه و بعد تا ته می خوره و دوباره لاک می زنه ، راستی لبهاش همیشه خونیه ؟ گفته مدتی که دست هام رو می بستند تا ناخنهام رو نخورم به لبهام حمله می کردم حالا هر دو رو با هم داره ، هم سینه هام رو ، هم لیسانسش رو ، و تازه من فکر کردم به خاطر اتفاق اون روزه که ژیلا این جوری لباس می پوشه .
اصلاً من با تو هیچ سنخیتی ندارم ، گفتم : «خانم ، خالهای کف پات چیزدیگه ای رونشون می ده » گفت : «بچه که بودم مادرم با خودش آورد .»
و آنها را با دقت زیاد شروع کرد به رنگ کردن وبا هر خال یک سوزن به بدن خودش فرو می کرد . دلیلش رو که پرسیدم دوشنبه بود ولی نگاهاش حاکی از آن بود که فضا زیادی قرمز شده ، یا شاید وقتی این اسم رو شنید جیغ زد ، و من سالها بعد فهمیدم که شمردن خالهای کف پای کسی شگون نداره .
ولی آخه این خالها یعنی درست به همین اندازه و تعداد و اتفاقاً همین جا ؟ آره ، اتفاقاً همین جا ، درست همین جا بود که اون اتفاق لعنتی افتاد و من هنوز درد سینه هام رو فراموش نکردم ، حتی ولع اون رو برای خوردن پیتزا و خوندن غزلهای حسین منزوی .
تازه داشتم عادت می کردم که زینب بعد از چندین و چند سال دوری برگشت و با هم قرار گذاشتیم که آن روز را با هم در آن باغ لعنتی پشت همان تخت سنگ قدیمی خوش بگذرانیم .
باغ با تمام شکوفه هاش رنگ ناخنهای زینب بود و یادگاری های روی سنگ من رو به چند قدم اون ورتر پرت کرد . من نمی خوام اون اتفاق بیفته ، باور کن عمداً این کار رو نمی کنم ، فقط انار داره از دستم لیز می خوره و همه ی دونه هاش ریخت توی دامن ژیلا و تو از اون روز به بعد همه ی خودت رو از من دریغ کردی حتی ناخنهات رو با اون مزه ی ترش لیمویی که خودش می گفت تلخش رو دوست داره .
زینب ، لک این انارها از دامنت پاک می شه ؟ دستم رو روی نرمی گوشم گذاشتم و با تمام گرمایش گفت که به اون فضا ربطی نداره . آخر از آن بعداز ظهر کذایی خیلی می گذرد و تو داری بین من و تمام آنها قهوه می خوری ، انار می چینی و خمیازه می کشی ولی با همه ی اینها از علاقه ی من به دامن کوتاه اصلاً کم نشد. بلند شد آرام و خیلی مطمئن انگار که اولین بارم نبود با دستهای سفید و ناخنهایی با لاکهایی ، روسری اش را درآورد ، وقتی موهایش را دیدم کمی باد وزید و به یادشب امتحان افتادم ، آن شب همه خواب بودند ، بخاری روشن نبود ، شیرگاز بسته بود ، اصلاً هیچ دلیلی برای آتش سوزی با خودش نداشت، توبلند شدی و رفتی و دیگر هیچ وقت نیامدی ، حتی دیگر صدایت را هم نشنیدم . بعد از رفتن تو زمین کمی سفت شد و بهار هر سال دوباره رنگ و بوی خوبی پیدا کرد و تو بین من و تمام اینها قهوه می خوردی. اما من یک چیز مهم را توی این متن از قلم انداخته ام .
درد روی نوک سینه هایم از آنجا شروع شد که من نشسته ام و دارم خالهای کف پایت را می شمارم و تا دهان باز کرد دیدم همه ی انارها توی دامن تو ریخت و من دیگر نتوانستم توی در و همسایه خمیازه بکشم و یا شاید خالهای تو را .
25
فروردین هزار و سیصد و هشتاد و 3